|
دیشب به تمام فرشتگان کوچک گفتم : هنگامی که به تو رسیدم و گرمی دستانت را حس کردم ، روزی که به تو رسیدم و تمام پنجره ها به سوی غم ها بسته شد ، آن هنگام که با کوله باری از عشق به راه افتادیم تا زیر بید مجنونی که پیمان عشق و دوستی بستیم ، به نظاره ی تمام هستی بنشینیم ، هنگامی که قلب هایمان مالامال از عشق به یکدیگر است ، ساعاتی که به تو خو می گیرم و دقایقی که از عطر یکدیگر سرمست هستیم ؛ تمام شقایق های داغدار را بر سر ما بریزند ... تمام مهربانی های عالم را نثار تو کنند و تمام دلتنگی ها را از دل کوچک تو بگیرند ... اگر هنگام ورودت به این سرزمین فرشتگان کوچک به استقبالت آمدند و من از این عالم سفر کرده بودم ؛ یادت باشد که فرشتگان کلید تمام قفل های بسته ی درد و رنج های من را دارند ... یادت باشد که من چشم به راه ماندم تا مردم ... مردم ... مردم ... مهسا ... + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 16:39 توسط افشار و مهسا |
|
| |||||