|
من از یک شکست عاشقانه می آیم ... بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند ... شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانه ی پنهان شدن ! می گویند از صبح بنویس ، از آفتاب ... و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ، باران پنجره ی چشمانم را شسته است ... ! بی ستاره ام و زرد ، با طعم معطر پاییز . که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است ... قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش- برآید ... سقف اعتماد تعمیری است . مدام چکه می کند ... آغوش ترانه هایم همچنان از عطر تن او که باید پر باشد ، خالیست ... نمی توانم باورکنم... نه رفتنش و نه ماندنش را ... مهم نیست ... تمام سرزنش ها را می پذیرم ، به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند ... این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است ... اگر ترانه هایم ثمره ی تخیل بود ، به جنون نمی رسید ... اعتراضی نیست !!! کسی که به او نمی رسد ، به جنون از او رسیده راضیست ... خلاصه غم سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد ... اما همیشه حق با برنده ها نیست ! می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد ... قرار بود حقیقت را بگویم ... سخت است ... بی علاج است ... دانستنش آدم را کم کم می کشد ... گریه ی شبانه می آورد ... اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی : اون یکی رو جز من داشت ............................................... سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد ... گریه می کنم با شکوه ... مثل اقیانوس ... بلند مثل اورست ... او نمی شنود و نمی داند که ماه ، خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست ... یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته ی من است : چی کار کرد این دل ساده ام که از چشم تو افتادم ؟؟؟ مهسا ... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 11:20 توسط افشار و مهسا |
|
| |||||