|
دخترو پسر که امروز بیشتر از دیروز عاشق می شدن .دختره پسره رو خیلی دوست داشت و همیشه بهش میگفت که دوسش داره اما نمی تونست چیزی رو که ته دلش سنگینی میکرد به زبون بیاره . چیزی که از گفتنش می ترسید یه آرزو بود یه آرزوی مبهم که گاهی وقتا رو دفترش نقاشی میکرد . آرزویی که فقط پسره می تونست رنگش کنه... پسره هم دختر رو دوست داشت اما هیچوقت اینو به زبون نیاورد .شاید یه جورایی بهش میگفت یا جایی می نوشت یا کارایی می کرد که بهش بفهمونه که میخوادش اما... اما نمی خواست شایدم نمی تونست . دختره خیال میکرد پسره باهاش می مونه وشونه هاش تکیه گاه اشکایی میشه که از روز ازل واسه روز به هم رسیدنشون تو چشماش جمع شده بود .اما زهی خیال باطل. آخه دختره نمی دونست هر بهاری خزونی ام داره واسه همین وقتی فصل سرد عاشقی رسید نتو نست تحمل کنه و تموم عاشقو نه هاش رو یه جا تقدیم پسره کرد اما پسره همه ی عاشقو نه های دختر رو پاره کرد . دیگه اونو نمی خواست انگاری دستاش سردتر از زمستون شده بود . اما ... اما ته دلش هنوز گرم بود . ته دلش ... .نمی دونست چیکار کنه هی با خودش کلنجار می رفت .اما بالاخره تصمیمش رو گرفت . چمدونه احساسش رو برای همیشه بست تا بره و رفت... انگار روزگار بازی سختی رو با دختره شروع کرده بود و دختر باخت... زمانی روحش رو به عشقش وحالا عشقش رو به روزگار... هنوزم که هنوزه دریا قطره هاش رو از چشمای دختره وام میگیره... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 11:37 توسط افشار و مهسا |
|
| |||||