|
دیشب به تمام فرشتگان کوچک گفتم : هنگامی که به تو رسیدم و گرمی دستانت را حس کردم ، روزی که به تو رسیدم و تمام پنجره ها به سوی غم ها بسته شد ، آن هنگام که با کوله باری از عشق به راه افتادیم تا زیر بید مجنونی که پیمان عشق و دوستی بستیم ، به نظاره ی تمام هستی بنشینیم ، هنگامی که قلب هایمان مالامال از عشق به یکدیگر است ، ساعاتی که به تو خو می گیرم و دقایقی که از عطر یکدیگر سرمست هستیم ؛ تمام شقایق های داغدار را بر سر ما بریزند ... تمام مهربانی های عالم را نثار تو کنند و تمام دلتنگی ها را از دل کوچک تو بگیرند ... اگر هنگام ورودت به این سرزمین فرشتگان کوچک به استقبالت آمدند و من از این عالم سفر کرده بودم ؛ یادت باشد که فرشتگان کلید تمام قفل های بسته ی درد و رنج های من را دارند ... یادت باشد که من چشم به راه ماندم تا مردم ... مردم ... مردم ... مهسا ... + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 16:39 توسط افشار و مهسا |
نذار بهت عادت کنم .... جدائی سخته گل من تو میری و یادت میره ...میشکنه تنها دل من نذار بهت عادت کنم ... دچار یعنی موندگار توکه نمیمونی پیشم ... داغت رو دلم نذار کنار عطر روسریت ... نذار بهار و گم کنم نذار که تو شب چشات را فرار و گم کنم نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب خیال قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال باید ازاین دنیا رفت در اینجا همه چیز تکراریست اینجا عشق و محبت مرده اینجا طبیعت مرده باید رفت باید رفت باید رفت به دنیای دگر که محبت باشد من به جای دگری خواهم رفت که در آن عشق به وسعت دریا باشد باید رفت به جای دگر که در آن پنجره دل به روی گل سرخ باز می شود... + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 12:13 توسط افشار و مهسا |
|
| |||||