|
چه لحظات سختی است بیاد آوردن لحظات آشنایی... وقتی که دیگر نیستی... افشار + نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 18:31 توسط افشار و مهسا |
شب يلدا يا شب چله ( مراسم نوئل و بابا نوئل ) ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت هاي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده هاي اهريمني مي پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوري و شب يلدا و سنت هاي ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايي از بيدادگري و ستم به شكرانه بازيافتن آزادي، جشن برپا مي ساختند و پيروزي نيكي بر بدي و روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم را گرامي مي داشتند. در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند . دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال. يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است .واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا ) و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير ) نامند . آيا مي دانيد حكايت درخت كريسمس و ستاره بالاي آن چيست ؟ از منابع رومي مي دانيم که پيران و پاکان در اين شب به تپه اي رفته ، با لباس نو و مراسمي از آسمان مي خواستند که آن «رهبربزرگ» را براي رستگاري آدميان گسيل دارد و باور داشتند که نشانه زايش آن ناجي ، ستاره ايست که بالاي کوهي – به نام کوه فيروزي- که داراي درخت بسيار زيبايي بوده است، پديدار خواهد شد. ظاهرا پس از مسيحي شدن روميان، سيصد سال بعد از تولد عيسي مسيح، کليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت، زيرا، موقع تولد او دقيقا معلوم نبود. ازين روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر مي شود و درخت سرو و ستاره بالاي آن هم يادگار مهري هاست، همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر ) به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت آيين شب يلدا يا شب چله صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند . برگزاري مراسم يلدا ، آييني خانوادگي است و گردهمايي ها به خويشاوندادن و دوستان نزديك محدود ميشود . ايران كشوري با فرهنگي غني است كه مردمانش بنا به ذوق و سليقه و طبيعت منطقه اي كه در آن زيست مي كنند هر يك براي برگزاري سنت هاي كهن آداب خاص خود را دارند آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند. فال حافظ و شاهنامه خواني شاهنامه خواني و قصه گويي پدربزرگ و مادربزرگ دور كرسي براي كوچكترها نيز از آيين هاي يلدا است كه خاطرات شيريني براي بزرگسالي آنها فراهم مي آورد. + نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 18:1 توسط افشار و مهسا |
دلم برای کسی تنگ است + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 12:43 توسط افشار و مهسا |
ديوانه ی تو ام و تو هم بايد،تسکين روح دربدرم باشی می خواهم از حضور تو پر باشد،آغوش خالی ام، بدنم، روحم پرواز در نگاه تو روياييست ،وقتی که باز بال و پرم باشی من چشم های قهوه ايت را هم ،در خواب های هرشبه می بينم شاید توهّميست حضورت و،در اصل توی قلب و سرم باشی من دوست دارمت و تو می دانی،اين را هميشه گفته و می گويم عاشق شدن بهانه ی خوبی شد،تا تو هميشه همسفرم باشی + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 11:33 توسط افشار و مهسا |
(( ناز )) ای ناز ناز نازنین با نازنینان ناز کن از ما رفیقان درگذر با نارفیقان ناز کن ای راز باز پر طنین با نکته دانان یار شو از بزم پیران درگذر با نوجوانان ناز کن ای ساز ناز دلنشین با دلنوازان راز گو از ما خموشان درگذر با عندلیبان ناز کن ای شاهباز در کمین با بی نوایان یار شو از ما گدایان درگذر با شهریاران ناز کن ای جان جان عارفان بر شعر مومن ناز کن از ما عزیزان درگذر با جان جانان ناز کن + نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 18:24 توسط افشار و مهسا |
دیشب به تمام فرشتگان کوچک گفتم : هنگامی که به تو رسیدم و گرمی دستانت را حس کردم ، روزی که به تو رسیدم و تمام پنجره ها به سوی غم ها بسته شد ، آن هنگام که با کوله باری از عشق به راه افتادیم تا زیر بید مجنونی که پیمان عشق و دوستی بستیم ، به نظاره ی تمام هستی بنشینیم ، هنگامی که قلب هایمان مالامال از عشق به یکدیگر است ، ساعاتی که به تو خو می گیرم و دقایقی که از عطر یکدیگر سرمست هستیم ؛ تمام شقایق های داغدار را بر سر ما بریزند ... تمام مهربانی های عالم را نثار تو کنند و تمام دلتنگی ها را از دل کوچک تو بگیرند ... اگر هنگام ورودت به این سرزمین فرشتگان کوچک به استقبالت آمدند و من از این عالم سفر کرده بودم ؛ یادت باشد که فرشتگان کلید تمام قفل های بسته ی درد و رنج های من را دارند ... یادت باشد که من چشم به راه ماندم تا مردم ... مردم ... مردم ... مهسا ... + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 16:39 توسط افشار و مهسا |
نذار بهت عادت کنم .... جدائی سخته گل من تو میری و یادت میره ...میشکنه تنها دل من نذار بهت عادت کنم ... دچار یعنی موندگار توکه نمیمونی پیشم ... داغت رو دلم نذار کنار عطر روسریت ... نذار بهار و گم کنم نذار که تو شب چشات را فرار و گم کنم نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب خیال قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال باید ازاین دنیا رفت در اینجا همه چیز تکراریست اینجا عشق و محبت مرده اینجا طبیعت مرده باید رفت باید رفت باید رفت به دنیای دگر که محبت باشد من به جای دگری خواهم رفت که در آن عشق به وسعت دریا باشد باید رفت به جای دگر که در آن پنجره دل به روی گل سرخ باز می شود... + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 12:13 توسط افشار و مهسا |
من از یک شکست عاشقانه می آیم ... بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند ... شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانه ی پنهان شدن ! می گویند از صبح بنویس ، از آفتاب ... و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ، باران پنجره ی چشمانم را شسته است ... ! بی ستاره ام و زرد ، با طعم معطر پاییز . که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است ... قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش- برآید ... سقف اعتماد تعمیری است . مدام چکه می کند ... آغوش ترانه هایم همچنان از عطر تن او که باید پر باشد ، خالیست ... نمی توانم باورکنم... نه رفتنش و نه ماندنش را ... مهم نیست ... تمام سرزنش ها را می پذیرم ، به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند ... این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است ... اگر ترانه هایم ثمره ی تخیل بود ، به جنون نمی رسید ... اعتراضی نیست !!! کسی که به او نمی رسد ، به جنون از او رسیده راضیست ... خلاصه غم سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد ... اما همیشه حق با برنده ها نیست ! می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد ... قرار بود حقیقت را بگویم ... سخت است ... بی علاج است ... دانستنش آدم را کم کم می کشد ... گریه ی شبانه می آورد ... اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی : اون یکی رو جز من داشت ............................................... سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد ... گریه می کنم با شکوه ... مثل اقیانوس ... بلند مثل اورست ... او نمی شنود و نمی داند که ماه ، خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست ... یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته ی من است : چی کار کرد این دل ساده ام که از چشم تو افتادم ؟؟؟ مهسا ... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 11:20 توسط افشار و مهسا |
دخترو پسر که امروز بیشتر از دیروز عاشق می شدن .دختره پسره رو خیلی دوست داشت و همیشه بهش میگفت که دوسش داره اما نمی تونست چیزی رو که ته دلش سنگینی میکرد به زبون بیاره . چیزی که از گفتنش می ترسید یه آرزو بود یه آرزوی مبهم که گاهی وقتا رو دفترش نقاشی میکرد . آرزویی که فقط پسره می تونست رنگش کنه... پسره هم دختر رو دوست داشت اما هیچوقت اینو به زبون نیاورد .شاید یه جورایی بهش میگفت یا جایی می نوشت یا کارایی می کرد که بهش بفهمونه که میخوادش اما... اما نمی خواست شایدم نمی تونست . دختره خیال میکرد پسره باهاش می مونه وشونه هاش تکیه گاه اشکایی میشه که از روز ازل واسه روز به هم رسیدنشون تو چشماش جمع شده بود .اما زهی خیال باطل. آخه دختره نمی دونست هر بهاری خزونی ام داره واسه همین وقتی فصل سرد عاشقی رسید نتو نست تحمل کنه و تموم عاشقو نه هاش رو یه جا تقدیم پسره کرد اما پسره همه ی عاشقو نه های دختر رو پاره کرد . دیگه اونو نمی خواست انگاری دستاش سردتر از زمستون شده بود . اما ... اما ته دلش هنوز گرم بود . ته دلش ... .نمی دونست چیکار کنه هی با خودش کلنجار می رفت .اما بالاخره تصمیمش رو گرفت . چمدونه احساسش رو برای همیشه بست تا بره و رفت... انگار روزگار بازی سختی رو با دختره شروع کرده بود و دختر باخت... زمانی روحش رو به عشقش وحالا عشقش رو به روزگار... هنوزم که هنوزه دریا قطره هاش رو از چشمای دختره وام میگیره... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 11:37 توسط افشار و مهسا |
چشم چشم دو ابرو ، نگاه من به هر سو ... پس چرا نیستی پیشم !؟ نگاه خیس تو کو؟؟؟ گوش گوش دوتا گوش ،دو دست باز، یه آغوش... بیا بگیر قلبمو ، یادم تورا فراموش ... چوب چوب یه گردن ، جایی نری تو بی من ...! دق می کنم میمیرم ، اگه دور بشی از من ... دست دست ، دوتا پا ، یاد تو مونده اینجا ... یادت میاد که گفتی ، بی تو نمیرم هیچ جا ...!؟ من ...؟؟؟ من ...!؟ یه عاشق، همون مجنون سابق ...
مهسا ... + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 17:3 توسط افشار و مهسا |
بوسه یعنیُ آغازی برای ما شدن
بوسه یعنی عشق خالی از گناه بوسه یعنی تو همیشه مال من يکي زد باز هم زخم زبانت بزن مهر سکوتي بر لبانت! برای سرفرازی در ره عشق بنوش این زخم ها را، نوش جانت!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 11:40 توسط افشار و مهسا |
با یاد تو،جان کندن من با تن تبدار قشنگ است بر شانه ام ان لحظه که غم می شود اوار قشنگ است یخ بسته از اندوه تو ،دست و دل این خسته ، وگرنه بر حال دل بی کس من گریه این تار قشنگ است حالا که رد پای تو در وادی بیداری من نیست خو کردن با خواب چو دیوانه به ناچار قشنگ است ان لحظه که فریاد نگاه تو پر از شور و تمناست بر سرخی لبهای تظاهر گرت افکار قشنگ است کفر است اگر بشکنم از بهر لبت روزه خود را با قند لبان تو اگر وا کنم افطار قشنگ است در اتش هجران تو جان دادن این مرد چه زیباست مثل جسد بی کس من که بر دار ..... قشنگ است تقدیم به .......؟؟؟ + نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387 14:39 توسط افشار و مهسا |
|
||||||||||||||||||||||||
| |||||